مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
331
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت : اى ميشوم ، باز از در حيلت برآمدى و به اين مرد مكر كردى كه او ترا بسوى من رد كرد ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، زرگر گفت : اكنون كه بدرازگوش بودن راضى نگشتى ، من با تو كارى كنم كه خرد و بزرگ بتفرج تو آيند . آنگاه او را سوار گشته ، بخارج شهر برآمد و خاكسترى را گرفته ، افسون بوى بخواند و او را به هوا بپراكنيد . درحال ، قصر نمايان شده ، زرگر بقصر درآمد و خرجين از دوش درازگوش بگرفت و طبقى را كه جامه در آن بود ، بيرون آورد و مانند روز نخستين ندا درداد كه : كيست اين طبق با جامه بگيرد ؟ پس از آن عزيمت برخواند ، سفره گسترده شد . خوردنى بخورد . و طاسكى را آب كرده ، عزيمت بر وى خواند و آن آب بعلى زيبق كه به صورت درازگوش بود ، برفشاند و به او گفت : ازين صورت به صورت نخستين درآى . درحال ، على مصرى به صورت آدمى شد . زرگر گفت : اى على ، پند من بنيوش و از شر من دور شو و از تزويج زينب بگذر كه گرفتن جامهء دختر من دشوار است و گرنه ترا بجادوئى بوزينه كنم يا عفريتى را بر تو بگمارم كه ترا بر پشت كوه قاف براندازد . على مصرى گفت : اى عذره ، من بردن جامه را بذمت گرفتهام . بناچار بايد جامهء دختر ترا ببرم . زرگر گفت : اى على ، تو بگردو همىمانى كه تا نشكنند ، نتوان خورد . آنگاه طاسك آبى گرفته ، عزيمت بر وى بخواند و آب به او بپاشيد و به او گفت : به صورت خرس درآى . در حال ، على زيبق به صورت خرس درآمد . زرگر ، زنجير به گردن او بنهاد و ميخ آهنين از بهر او بكوفت و او را با آن ميخ بست و به خوردن بنشست و گاهى لقمهاى بسوى او ميانداخت تا اينكه بامداد شد . زرگر ، طبق برداشته ، در پستو گذاشت و بدكان روان شد . و على زيبق